من در حال سرکشیدن آخرین جرعههای دهه سوم زندگی هستم [پیشنویس این نوشته را چند روز پیش نوشتهام]. بیشتر این دو دهه پایانی را در این تلاطم و اضطراب گذراندم که راه من چیست و کار من چیست؟ اضطرابم این بود که من باید یک کار مهم برای دیگران انجام دهم. یک اثر مهم در دنیا به جا بگذارم. اما خوشبختانه قبل از تمام شدن دهه سوم فهمیدم که این دست و پا زدن بیهوده است. زندگی راه خودش
ادامه مطلبپست وبلاگ
[این مطلب در حال بروزرسانی است…]
آیا تا به حال شده یک پدر از خودش بپرسد: “من چرا باید برای زندگی چند نفر دیگر این همه تلاش کنم؟ یک عمر بدوم و خانه بسازم و پسانداز کنم و خودم نخورم و نپوشم و خواب صبح و شب را برخودم حرام کنم که چه بشود؟”
بعید میدانم هیچ پدری [البته اگر نرمال باشد]، روزی بگوید زندگی این چند نفری که به من وابسته هستند به
ادامه مطلباگر یک نفر بخواهد خودش را معرفی کند، باید از کدام ویژگیهایش حرف بزند؟
لابد خواهید گفت بستگی دارد به این که:
بخواهد خودش را به چه کسی معرفی کند؟
میخواهد کجا خودش را معرفی کند؟
هدفش از این معرفی چیست؟
بله خوب! تفاوت دارد.
تفاوت دارد که خودت را برای گرفتن یک جایگاه شغلی معرفی میکنی، برای خانوادهات، برای کسی که دوستش داری، برای رفیقت و برای خود در خلوت و
ادامه مطلبدیروز وقتی به خانه بر میگشتم، کنار پیادهرو یک پیرمرد را دیدم که کمک میخواست [اول نوشتم “یک پیرمد گدا”، اما در به کار بردن این عبارت تردید کردم]. یک اسکناس n تومانی به او دادم و رفتم. ۵۰ قدم بعد یک پیرمرد دیگر دیدم که صدایم کرد: “آدامس نمیخری؟” با خودم فکر کردم که بگذار امشب ناچیز پولی به گردش دربیاورم. پیرمرد آدامس و اسفند میفروخت و یک ترازو هم کنارش بود و بابت هر بار وزن کردن
ادامه مطلبگاهی وقتها، شاید هم همیشه، نیاز به صحبت کردن با کسی، باعث میشود بنویسیم. این وقتها، نه قرار است از درست یا غلط بودن چیزی حرف بزنیم، نه قرار است چیزی را نقد کنیم و نه قرار است به کسی درباره چیزی آگاهی بدهیم. گاهی ما فقط نیاز داریم چیزهایی را بگوییم که اگر قرار بود حرف بزنیم، نمیدانستیم به چه کسی میشود این حرفها را گفت.
مثلاً سالها پیش، وقتی که دانشجوی کارشناسی بودم، به این فکر
ادامه مطلبهمه ما لحظههای سردرگمی را تجربه کردهایم. لحظههایی را چشیدهایم که از سراسر گذشته پشیمان بودهایم و به آینده امید روشنی نداشتهایم. من هم طعم این لحظهها را چشیدهام. گرچه هیچ وقت نه از همه گذشته پشیمان بودم و نه کاملاً ناامید نسبت به آینده. فقط فشار خرد کننده نااطمینانی، به هرچه که تاکنون بوده و هرچه که در آینده خواهد بود، باعث میشد به هر چیزی تردید داشته باشم.
در زندگی لحظههایی هست که در آن
ادامه مطلب