روزی که آماده کوچیدن از این جهان شوم،ادامه مطلب
چمدانی از داستانهای ناگفتهام به باد خواهم سپرد،
و به او وصیت میکنم،
برای همه بوتههای خشک و خارهای جهان، حکایت کند،
که همچون آنان،
چه آتشها که در دل نهفتم،
و هماره منتظر بهانهای، جرقهای، شعلهای بودم که سراپا آتش شوم...
اما نه،
هوای سوختن به سر صحراها خواهد افتاد!
داستانهایم را با خود
پست وبلاگ
اولین بار واژه “شیرواری” را از مادرم شنیدم. از رسم و رسومات روستای خودشان میگفت. بعدها واژه “واره” را در عنوان کتابی از دکتر مرتضی فرهادی دیدم. مرحوم دهخدا در لغتنامهاش وارهدادن را این گونه توصیف کرده:
ادامه مطلب“وارهدادن . [ رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) (… شیر) به نوبت دادن شیر به هم . رسم است در بعضی نقاط که همه آنان که شیر اندک دارند به نوبت آنچه را که
همه، اصطلاح “غربزدگی” را شنیدهایم. غربزدگی، تا جایی که من میدانم یعنی پیروی کور و ناآگانه از فرهنگ کشورهای غربی جهان؛ عادات و رفتار و کرداری که با فرهنگ و زندگی ما همخوانی ندارد. از “شهرزدگی” چه تصوری دارید؟ اگر به همین تعریف بالا از غربزدگی رجوع کنیم، میتوانیم بگوییم که شهرزدگی هم پیروی کور و اشتباه از فرهنگ شهر است. بله؛ جامعه شهری، فرهنگی دارد و جامعه روستایی، فرهنگی دیگر. حالا مسئله این است که آیا وقتی
ادامه مطلبادامه مطلبچاقو را در تنه او فرو بردم. زخمی عمیق و دردناک بود. انگار داشتم رگ دست خودم را میبریدم. چاقو را به دست خود فرو میکردم. محتاطانه، نگاهی به پیرامون خود انداختم و آن وقت لبهای خود را به روی زخم او گذاشتم و شروع کردم به مکیدن. چوب، مزهای گس داشت که به تلخی میزد. آب دهانم تلخمزه شده بود. وقتی دهانم را از روی زخم برداشتم، دستانم را به دور آن پیچیدم؛
در پایان تابستانی که گذشت، من از پایان نامه کارشناسی ارشدم دفاع کردم. تصمیم گرفتم درس خواندن را در همین نقطه متوقف کنم و هر چه را تا امروز در چنته اندوخته ام، به کار بگیرم. بله، خودم را به دردسر بزرگی انداختم! چه کاری آسان تر از درس خواندن؟
می دانم به عده زیادی برمی خورد، وقتی می گویم درس خواندن آسان ترین کاری است که در این اوضاع می توان کرد. اما من هم سال ها
ادامه مطلبدیروز در رابطه با دو کتاب خبری خواندم. مجور انتشار این دو کتاب باطل، و مقرر شده بود که از سراسر کشور جمع شوند.
من این کتاب ها را نخوانده ام. گرچه بارها در کتابفروشی دیده بودمشان، چندان عجله و اشتیاقی هم برای خواندنشان نداشتم. دیروز در آستانه سفری کوتاه بودم که این خبر را دیدم. چنان اضطرابی در خودم احساس کردم که اگر وقت داشتم، حرکتم را به تأخیر بیندازم، برمی گشتم و این دو کتاب را
ادامه مطلب




