خواب، دولت خاموشی

پیش‌نوشت: قصدم تجربه‌نگاری است، نق و ناله و نیست!

در مورد خواب پیش از این یادداشتی در دسته برنامه‌ریزی نوشته‌ام، اما این بار دوست دارم از زاویه دیگری به این پدیده نگاه کنم.

تا به حال به خواب به عنوان یک نجات‌بخش نگاه کرده‌اید؟ به عنوان تنها پناه برای دردها و گرفتاری‌هایی که نمی‌توانید حتی در شخصی‌ترین ساحت بیداری‌تان درباره‌اش فکر کنید، بنویسید، با خودتان حرف بزنید؟

تا به حال به نقطه‌ای رسیده‌اید که در هیچ کسی، هیچ امیدی برای درک شدن نیابید؟ برای شناخته شدن، برای پدیدار شدن و به معنای واقعی کلمه، خود بودن؟

آیا این ناامیدی باعث شده نتوانید حرف بزنید؟ آیا باعث شده در خودتان فرو بروید تا راهی برای افشایتان بیابید و هر بار بیش‌تر فرو بروید، اما از زمانی به بعد، دیگر نتوانید راهی به بیرون بیابید و دیگر، حتی در کلمه‌هایی که به خودتان می‌گویید، چیزی از خودتان وجود نداشته باشد؟ خلاصه بگویم، آیا شده در چاهی از خویشتن‌تان بیفتید و آنقدر تاریک باشید که نتوانید چیزی ببینید؟

تا به حال به نقطه‌ای رسیده‌اید که دیگر از مرگ نترسید؟ نه این که همه کارهایتان را راست و ریس کرده باشید، نه این که زندگی را دوست نداشته باشید، نه اینکه عزیزانی در این دنیا نداشته باشید. فقط برای این که احساس می‌کنید دو سمت زندگی برایتان تفاوتی ندارد. آیا طعم این نوع رهایی را چشیده‌اید؟

آیا این حس و حال را تجربه کرده‌اید که در عین شور و هیجان زندگی، غم در اعماق دلتان موج بزند؟ یعنی نقطه‌ای که نه از چیزی چندان شاد شوید و نه چندان غمگین. یعنی ادامه بدهید، تلاش کنید، شور و شوق داشته باشید، اما اگر همان لحظه به شما بگویند فردا چیزی از تلاشتان باقی نخواهد ماند، یا اینکه همه دستاوردهایتان دود هوا خواهد شد، چندان غمگین نشوید؛ انگار که تا این لحظه در حال بازی بودید و حالا فقط قرار است نوبت بازی‌تان تمام شود.

شده دوست بدارید ولی نخواهید؟ آن حالتِ می‌خوشِ میان رنج کشیدن و لذت بردن!

شده متنفر باشید ولی بپذیرید؟ آن رستگاریِ تسلیم و رضایت!

شده دسترسی داشته باشید ولی دستی برای خواستن دراز نکنید؟ آن استغنای نشأت گرفته از نیازمندی! یا احساس شایسته نبودن برای داشتن و رسیدن.

آیا شده گرفتار خودتان باشید؟ آیا شده از خودتان بخواهید مزاحمتان نشود؟

در آستانه این نقطه، در لحظه‌ای که این تناقض‌ها پدیدار می‌شود، فقط چیزی شبیه مرگ می‌تواند آدم را از دیوانگی نجات بدهد.

آیا شده عمیقاً بخواهید مدتی کسی دیگر باشید؟ مدتی کاملاً از زندگی خود منقطع شوید و در جایی باشید که هرگز نبوده‌اید و هیچ کس شما را نمی‌شناسد؟ شده است آرزو کنید که تجربه‌ای شبیه تناسخ داشته باشید؟ شده است چند ساعت، یا چند روز خودتان را درگیر یک داستان بلند کنید و در همه لحظات در آن داستان زندگی کنید؟ داستان یک سریال یا یک رمان.

آیا تا به حال شده برای داشتن چیزی، تنها چاره‌تان این باشد که چشم‌هایتان را ببندید و آرزو کنید که رویایش را ببینید؟

در همه این لحظات، خواب تنها پناه است. نیاز به فرو رفتن در تاریکی و بی‌خبری خواب، میل فرو رفتن در آن ساعات بی‌خویشتنی و فراموشی، باعث می‌شود تلاش کنم آخرین ذخیره انرژی‌ام را تمام کنم تا آن‌قدر به اعماق خواب فرو بروم که بیمِ تجربهء لحظهء خواب و بیداری و مجالی برای به خاطر سپردن رویا را نداشته باشم!

خواب رویای فراموشی‌هاست، خواب را دریابیم، که در آن، دولتِ خاموشی‌هاست… [حمید مصدق]

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.