به رود زمزمه‌گر گوش کن، که می‌خواند، سرود رفتن و رفتن، و برنگشتن‌ها…

سمفونی مردگان | مرگ پیش از مرگ

منتشرشده توسط وجیهه مهرابی در تاریخ

درآمد

“سمفونی مردگان” اثر عباس معروفی، یکی از مشهورترین رمان‌های فارسی است. نقد این رمان نه کار آسانی است و نه کار هر کسی. بعید می‌دانم که من بتوانم نگارش و ادبیات نویسنده را نقد کنم. اما به عنوان یک خواننده می‌توانم در مورد احساسی که داستان در دلم ایجاد کرده است بنویسم.

پس از خواندن داستان داغدار شدم. بیش از آنکه مردن جسمانی انسان‌ها و حتی دیوانگی آیدین دلگیرم کند، دلم از مرگ هدف و انگیزه و شخصیت انسانی آدم‌های داستان فشرده شد. چند علامت سوال بزرگ در ذهنم ماند که داستان بدون جواب دادنشان تمام شد. هنگام خواندن بخش‌هایی از داستان بغض کردم و اشک ریختم. با همه بغضی که از آدم‌های کوته‌فکر داستان داشتم اما تا وقتی آیدین با انگیزه‌اش زنده بود و خودش بود امیدوار بودم که ورق برمی‌گردد و روشنی پیروز می‌شود. اما امیدهایم در پایان مرد و به مردگان سمفونی پیوست. در آخر نه روشنی پیروز شد و نه تاریکی و همه چیز در ساهچاله‌ای از بهت و ناامیدی و حسرت فرو رفت.

داستان چیست؟

داستان در دهه‌های ۲۰ و ۳۰ شمسی جریان دارد. جابر، یک تاجر خرده‌پای آجیل است، در شهری که دقیقاً نمی‌دانم کجاست اما شاید اردبیل یا آذربایجان باشد. چهار فرزند قد و نیم قد دارد، سه پسر و یک دختر. یوسف، آیدین و آیدا که دوقلو هستند و اورهان. یوسف از همان ابتدای داستان ماهیت انسانی‌اش را از دست می‌دهد. به خیال پرواز کردن شبیه چتربازها خودش را از بام پایین می‌اندازد و پس از آن تا وقتی که اورهان شعله بی‌فروغ هستی‌اش را خاموش کند، یک تکه گوشت است که فقط می‌بلعد و پس می‌دهد. داستان حول شخصیت آیدین شکل می‌گیرد. جابر یک آدم کم سواد بازاری و مستبد است؛ شاید بشود گفت خشک مذهب و ترسو. آیدین و پدرش تا میانه داستان با هم در جنگ و کشمکش هستند. جابر با زور، با فشار و هر ترفند دیگر در تلاش است که آیدین را به سمت خودش و افکار و روش خودش بکشاند و آیدین با تحمل محرومیت و تنگدستی برای رسیدن به آرمان‌های خودش می جنگد. در هر سؤال پدر که می‌گوید کجا را می‌خواهی بگیری؟ پی چه می‌گردی؟ می‌گوید دنبال خودم می‌گردم، می‌خواهم خودم را پیدا کنم.

آیدین پسری باهوش و بازیگوش است که شیطنت‌هایش صبر همه را سر می‌آورد. از طرفی شاگرد زرنگ کلاس است و سرش همیشه در کتاب است. کتاب می‌خرد و می‌بلعد. برخلاف میل پدرش به درس خواندن تا دیپلم راضی نیست و سرش هواهای دیگری غیر از حرفه پدرش دارد. روزنامه می‌خواند، پیگیر سیاست روز است، شاعر است، اشعارش در روزنامه‌ها چاپ می‌شود و همه این‌ها پدرش را که از انحراف فکری و نابودی فرزندش می‌ترسد سر خشم می‌آورد. پدرش التهاب زمانه را می‌بیند و فکر‌ می‌کند پسرش مقلد شیطان شده است. دوبار کتاب‌های آیدین را آتش می زند، بار دوم کتاب‌ها و اتاقش را، همه چیز آیدین را، شعرهایش را، دستخط‌هایش را.

اینجا ورق برمی‌گردد. آیدین خانه را ترک می‌کند. مدتی ارتباطش را با برادرش اورهان حفظ می‌کند اما در پی ماجرایی که پدرش برای به خیال خودش سربراه کردن آیدین علم کرده است به خانه صاحب کارخانه‌ای که در آن کار می‌کند پناه می‌برد.

صاحب کارخانه یک مسیحی است که مجاور کلیسا زندگی می‌کند. در زیرزمین کلیسا به آیدین پناه می‌دهد. هم کار و هم خانه و غذا. آیدین کار می‌کند و کار می‌کند تا پول زندگی کردن در تهران و درس خواندن را دست و پا کند و برود.

حالا وقت آن است که داستان دیگری شروع شود تا زندگی آیدین ورق بخورد. آیدین در میانه تلاش بی وقفه‌اش عاشق سورملینا، دختر برادر صاحب کارخانه چوب‌بری می‌شود. مدتی می‌گذرد تا آیدین در دوراهی بین عشق و راهی که برای زندگی برگزیده، عشق را انتخاب می‌کند. آیدین و سورملینا با هم ازدواج می‌کنند و این طور که از ظاهر داستان برمی‌آید صاحب یک دختر می‌شوند. سورملینا به دلیل نامعلومی در جایی از داستان حذف می‌شود، در واقع می‌میرد.

آیدا، خواهر آیدین دختری زیباست که تا وقتی در خانه پدر است در کنج مطبخ نم می‌کشد و رماتیسم می‌گیرد. تا اینکه عاشق می‌شود و برخلاف میل پدر با مردی که عاشقش شده است ازدواج می‌کند و به آبادان می‌رود. ظاهراً زندگی خوب و مرفهی دارد. بچه دار می‌شود، صحبت کردن به زبان انگلیسی را یاد می‌گیرد و به آیدای دیگری تبدیل می‌شود. اما یک روز خبر می‌رسد که آیدا خودسوزی کرده و مرده است.

وقتی آیدین از خوسوزی آیدا باخبر می‌شود از پستوی تنهایی خودش بیرون می‌آید و به سمت خانواده می‌رود. مرگ آیدا مثل آب روی آتش اختلاف و کشمکش بین پدر و پسر را سرد می‌کند و با هم مهربان می‌شوند.

باز هم زندگی آیدین به مسیر دیگری می‌افتد. به حجره پدرش برمی‌گردد. سرگرم کسب و کار می‌شود. راه و پیشه‌اش را به بهانه اینکه دیگر دیر شد و از من گذشت رها می‌کند.

مدتی می‌گذرد و جابر به بستر مرگ می‌افتد. به آیدین و اورهان وصیت می‌کند که هرچه هست را با هم مساوی تقسیم کنند. وصیت پدر برای اورهان که عمری خوش است که برادرش سرکش است و سهمی از مال پدر ندارد، گران تمام می‌شود.

حالا نوبت حسادت اورهان است که چرخه استحاله و نابودی قهرمان داستان را کامل کند. می‌ترسد آیدین که یک شبه آمده است حاصل دسترنج چند ساله او را شریک شود. اورهان به برادرش مغز چلچله میخوراند تا دیوانه‌اش کند.

آیدین دیوانه می‌شود. در حقیقت چیزی با نابودی فاصله ندارد. این آیدینی است که دیگر هیچ چیز ندارد. نه عقل معاش دارد که از ثروت پدرش سهمی ببرد، نه عشقی دارد که زنده‌ نگهش دارد، نه خواهر دارد و نه پدر، و دیگر هیچ آرمانی ندارد. زبان شعرش لال است و فقط تیتر اخبار روزنامه‌ها را جویده و نیمه جویده به دهان می‌آورد و نشخوار می‌کند. این آیدین نیست، سوجی دیوانه است.

آیدین از کودکی عزیزدردانه مادر بود و حالا ویران شده است. مادرش از غصه آیدین به بستر بیماری می‌افتد و کار شب و روزش نفرین به اورهان است. می‌داند که اورهان خطاکار است اما نمی‌تواند او را به اعتراف وادارد. فقط نفرین می‌کند و در دل خود می‌سوزد و می‌میرد.

یوسف هنوز همان تکه گوشت متعفن است. به هیئت موجودی که حالا کمتر از حیوان است در گوشه‌ای افتاده و مایه عذاب اورهان است. اورهان به هر سختی شده آخرین بند حیات او را می‌برد و به روشی بیرحمانه و قابیل‌وار یوسف را می‌کشد.

آخرین قربانی داستان اورهان است. شبی که برای کشتن آیدین دیوانه، پی او می‌گردد، گرفتار وهم و خیال و برف می‌شود. و در پایان در آب‌های شورابی خاطره‌انگیزش غرق می‌شود و می‌میرد.

نقد داستان

معروفی داستان را در لفافه‌ای از ابر و ابهام و از زبان چند نفر بازگو می‌کند. داستان را از بدون سیر زمانی مشخص تکه تکه کنار هم می‌چیند تا در پایان خواننده سمفونی را یکپارچه کند و بفهمد. این چینش با توجه به فصل بندی خلاقانه داستان که بر اساس موومان‌های سمفونی شکل گرفته‌است در نوع خود زیباست. تا آخر داستان خواننده را در بیم و امید معلق نگه می‌دارد.

مسئله این است که داستان تمام می‌شود و چند ابهام بی جواب می‌ماند. چرا آیدا خودش را می‌سوزاند؟ چرا شوهرش روی دیدن خانواده آیدا را پس از مرگ آیدا ندارد؟ چرا سورملینا می‌میرد؟ چرا آیدین سورملینا را رها می‌کند و به خانواده‌ای برمی‌گردد که هرچه را با زحمت ساخته، نابود کرده است؟ چرا بعد از این همه سختی، حالا که پدرش با راه و روش او مخالفت نمی‌کند، آیدین خودش به آرزوهایش پشت می‌کند و خودش را گرفتار مغازه و کسب و کار و گونی تخمه و عدل‌های پسته می‌کند؟

شاید بتوانم به عنوان خواننده از ابهام مرگ آیدا و سورملینا چشم‌پوشی کنم اما عوض شدن ناگهانی تصمیم آیدین را نمی‌فهمم.

چر این همه نیستی و ناامیدی؟ بعد از پیروزی آیدین تازه امیدوار شده بودم که کسی توانست بندهای تحجر و کهنگی و جهل را پاره کند. آیدین درست در زمانی که همه سختی‌هایی که کشیده به نتیجه رسیده و جنگ را برده است سپر می‌اندازد و پرچم تسلیم را بالا می‌برد و به همان حرفه‌ای رو می‌آورد که عمری از آن فراری بود. به سمت پدری می رود که یک عمر از او انتقاد می کرد و حاضر نبود مثل او زندگی کند. به همان ثروتی روی آورد و به خاطر اصرار بر حقی ضربه دید که عمری از آن فرار می کرد، با این که حتی بی چیزی و گرسنگی نتوانسته بود او را وادار کند که ذره ای از ثروت پدری اش بهره بگیرد.

حالا چه شده که ناگهان ورق برمی‌گردد و برگ برنده آیدین بی اعتبار می‌شود؟ متعجبم چه چیز ناگهان فردی را از همه آرمان هایش تهی می کند؟ آیا معروفی همه چیز را پوچ و بیهوده می‌داند؟ آیا معتقد است تلاش‌های یک فرد انسان در برابر انبوه تیرگی‌ها بی‌فایده است؟

به نظر من سرنوشت آیدین نباید این باشد. بازگشت بی‌معنا و بی جا از راهی که تازه هموار شده، به منجلابی که از آن بیرون آمده باور من نیست.

در روزگاری که دل‌ها از تاریکی نادانی و خرافه می‌میرند آیدین‌ها نباید پیش از مرگ بمیرند.

برداشت آخر

سمفونی را به عنوان یک اثر خوب با یک ساختار عالی و جمله‌ها و ترکیبات زیبا، بخوانید. عباس معروفی ارزش خواندن و وقت گذاشتن و فکر کردن را دارد.

بیشتر بخوانید


0 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *