به رود زمزمه‌گر گوش کن، که می‌خواند، سرود رفتن و رفتن، و برنگشتن‌ها…

تناقضی به نام رانش اجتماعی

پدرم چند سال پیش، بعد از بیست و پنج سال، بازنشسته شد. تصمیم گرفت بیرون از شهر زمینی بخرد و در آن یک صنعت کشاورزی راه بیاندازد؛ صنعت که می گویم منظورم یک کارخانه بزرگ نیست، کارگاهی از جنس صنایع کوچک. وقتی بعد از یک سال دوندگی توانست مجوزها و ادامه مطلب…