به رود زمزمه‌گر گوش کن، که می‌خواند، سرود رفتن و رفتن، و برنگشتن‌ها…

جنگ مغلوبه

من جنگ بر سر تو را از پیش باخته‌ام چرا که در کشاکش درونم بر سر تو مغلوب شدم … چگونه می‌توان جنگید؟ وقتی باور نمی‌کنی که این سرزمین از آن توست … می‌خواهمت اما خود را سزاوارِ داشتنت نمی‌بینم

پس از این که بمیرم

روزی که آماده کوچیدن از این جهان شوم،چمدانی از داستان‌های ناگفته‌ام به باد خواهم سپرد،و به او وصیت می‌کنم،برای همه بوته‌های خشک و خارهای جهان، حکایت کند،که همچون آنان،چه آتش‌ها که در دل نهفتم،و هماره منتظر بهانه‌ای، جرقه‌ای، شعله‌ای بودم که سراپا آتش شوم…اما نه،هوای سوختن به سر صحراها خواهد ادامه مطلب…