به رود زمزمه‌گر گوش کن، که می‌خواند، سرود رفتن و رفتن، و برنگشتن‌ها…

خرمگس

خرمگس دست‌ها را با حرکتی ناگهانی و پرشور از هم گشود و گفت: آیا هرگز از خاطرتان نگذشته است که شاید آن لوده تیره‌بخت نیز روحی داشته باشد – روحی زنده، در تلاش انسانی -، که در جثه بدمنظری به نام جسم مقید شده است و ناگزیر به بندگی آن ادامه مطلب…

پس از این که بمیرم

روزی که آماده کوچیدن از این جهان شوم،چمدانی از داستان‌های ناگفته‌ام به باد خواهم سپرد،و به او وصیت می‌کنم،برای همه بوته‌های خشک و خارهای جهان، حکایت کند،که همچون آنان،چه آتش‌ها که در دل نهفتم،و هماره منتظر بهانه‌ای، جرقه‌ای، شعله‌ای بودم که سراپا آتش شوم…اما نه،هوای سوختن به سر صحراها خواهد ادامه مطلب…

درخت تلخ | دل کندن و دل بستن

چاقو را در تنه او فرو بردم. زخمی عمیق و دردناک بود. انگار داشتم رگ دست خودم را می‌بریدم. چاقو را به دست خود فرو می‌کردم. محتاطانه، نگاهی به پیرامون خود انداختم و آن وقت لب‌های خود را به روی زخم او گذاشتم و شروع کردم به مکیدن. چوب، مزه‌ای ادامه مطلب…